هوالحق بعد از چند روز مینویسمپنجشنبه قرار بود صبونه خودمو برسونم خونه حانی اینا (خواهر دومیه ) صبح که بیدار شدم همونطور که با اشکان حرف میزدم مثل فشنگ خونه رو جمع کردم و آماده شدم که اشکان منو بزاره د پراکنده نوشت...
هوالحق پ 1امروز صبح بیدار شدم اشتها برای صبحانه نداشتم...خونه رو مرتب کردم و نشستم پای سیستم یه خرده به مغزم اوانس بدم...قبلشم حوله هامونو انداختم تو ماشین لباسشویی که بالاخره دیشب تعمیر شده بود...من پراکنده نوشت...